«ایستیم آته دن یازم »
غزل سنم سازنگه چال ایستیم یازم آته دن
آته لرنگ الرننگ پینه سنه من ائپم
نیم تنه سه تورپاق له ده آتمه من گئونم
ایزه یانده گین ده های گئزلرنه ال چکم
آله ننگ او در لرنه بیر عشقه نن آرتم
کوش لره نیم دار ده اگر ایاقنه گل سپم
ارخه اولم من آتمه غصه سنه خط چکم
عصا اولم من النه اولر اونه یار اولم؟
ارخه بئرم ارخه سنه یا اونه یوار اولم؟
اتم شاید سیپوره ده مله ده
تموز ده یو قش ده یو سوخ چله ده
شاید که او سپر گنه چکرده
گیزگی کمن پاکیزه لق دویئرده
آتم شاید نفتی یده کوچه ده
یانماقنه باخردی او اورتده
آتم شاید بقاله ده اوکئنج ده
زحمتنه دویمسدم من بئنج ده
اتم شاید گاری ده یخ ساترده
یخله ترده ایری لره ایری مزه یاخرده
آتم شاید قصابه ده او وخته
کئسرده برماقنه یا پفال ائدرده تخته
آتم شاید چوپانه ده او چئل ده
یاباغبان
رفق لقه گئررده دسته بئل ده
آتم شاید یوک لره بوشاترده
آج قارنه نن دالان لرده یاترده
آتم شاید سبزی ساترده باغ ده
شاید که او تیکان یقرده داغ ده
آتم شاید اوگین لرنگ باشنده
اله یانرده تندر نگ داشنده
اتم شاید ملمه ده او وخته
مونس اونه آغ گژ وقره تخته
آته مزنگ شاید جووه بوشه ده
گیلرده یو ساغ ایریه خوشه ده
آتم شاید قارنه گابیر آجه ده
حرمت له اوباشمزه تاجه ده
دارو ندار آته تفوته یوخده
آته لرنگ حرمته چوخه چوخ ده

ترجمه
میخواهم از پدر بنویسم
قلم خبردار بایست میخواهم از پدر بنویسم
غزل تو هم ساز خود را بنواز میخواهم از پدر بنویسم
بر دستهای پینه بسته پدر بوسه میزنم
کت او خاک آلودست..به پدرم افتخار میکنم
صورتش در آفتاب سوخته ست چشمانش را نوازش کنم
کفشهایش کهنه ومندرس است بر پاهایش گل میریزم
میشود پشت پدر باشم و یار او شوم
میشود پشت به پشتش بدهم و یاورش گردم
پدرم شاید رفتگر محله ای بود
در تابستان و سرمای زمستان و روزهای سرد چله ...
شاید که او جارو میکشید
و بمانند آیینه تمیزی را میفهمید
پدرم شاید در کوچه نفت میفروخت
و ما به سوختن او در کوچه تماشا میکردیم« شاهد ناراحتی او بودیم »
پدرم شاید بقال نه چندان معروفی بود
درگهواره هیچیک از زحمات اورا متوجه نبودم
پدرم شاید با گاری دستی یخ میفروخت
دل دیگران را خنک میکرد و دل ما را میسوزاند
پدرم شاید در آن زمان قصاب بود
یا انگشتش را میبرید یا از تخته گوشت دستانش تاول میزد
پدر م شاید چوپانی در بیابان بود
یا باغبانی
که رفاقت را در دسته بیلی میدید که همیشه در دستانش بود
پدر م شاید بار خالی میکرد
و باشکم گرسنه شبها در راهرو تاریک گاراژها میخوابید
پدرم شاید سبزی فروش باغی بود
یا خارکن کوهی ....
پدرم شاید از صبح خیلی زود
دستانش در سنگهای داغ تنور نانوایی میسوخت
پدرم شاید یک معلم بود
که مونسش گچ سفید و تخته ای سیاه میشد
شاید جیبهای پدرمان خالی بود
اما همیشه بادلی خوش میخندید
شکم پدرم شاید گاهی خالی بود
اما حرمتش را میدانستیم و تاج سرمان بود
«پدر ثروتند و پدر ی که مال و منال نداردباهم فرقی ندارند» هردو پدرند
احترام پدر فراوان فراوان ست
روز کارگر روز معلم روز پدر بر همه پدران تهنیت
قاسم ابادی
هدف ماندگاری واژه های اصیل ترکی است .طبق معمول لازم است این جمله هم نوشته شودکه هرگونه برداشت باذکرنام وبلاگ یاصاحب وبلاگ مجازاست